"هو المحبوب "

wwwالسلام علیک یا باقر علم النبیّینwww

به سر می پرورانم من هوای حضرت باقر

به دل باشد مرا شوق لقای حضرت باقر

ز عشقش جان من بر لب رسید و کس نمی داند

که نبود چاره ساز من سوای حضرت باقر

میلاد فروزان گوهر پاک مدینه حضرت امام باقرالعلوم پنجمین حجت الهی بر تمامی شیعیان ، خاصه بارگاه مولاو سرور هستی حضرت صاحب(روحی و اروحنا فداه) تبریک و تهنیت باد.

از امام باقر روایت است که می فرمایند: سه خوی از اخلاق نیک دنیا و آخرت است:گذشت از آن که بر تو ستم کرده، پیوند با آن که از تو بریده، حلم با آن که با تو نادانی کرده.

---------------------------------------

امروز سالروز ربوده شدن مهاجر الی الله ، پرچمدار سپاه اسلام حاج احمد متوسلیان هستش....

 ای بانفس امام خو کرده

          زآن رایحه کسب آبرو کرده

                         سرمست ز باده کلام او

                                  توفیق شهادت آرزو کرده

                                          یک قوم تو را شهید می خوانند

                                                 یک قوم تو را اسیر می دانند

                            اما چه کنم که نا جوانمردان

                                             تصویر تو را ز خویش می رانند

- قطعه ای از سروده ی مرحوم آغاسی در وصف حاج احمد متوسلیان-

«خرمشهر آزاد شده بود. رزمندگان، خسته از جنگ يك ماهه، در پشت خاكريزهاي دفاعي شهر، به اين سو و آن سو مي‌رفتند... پسرك قد بلند، كنارة خاكريز را گرفته بود و جلو مي‌رفت، چشمانش را به زور باز نگه داشته بود. سنگرهاي كنار خاكريز را يك به يك نگاه مي‌كرد. بايد مي‌خوابيد. در آن تاريكي حاج احمد را ‌شناخت. دو عصا زير بغل داشت و گچ پايش در تاريكي به چشم مي‌زد. راهش را كج كرد و رفت طرفي كه او ايستاده بود. اما حاج احمد تنها نبود، بسيجي‌ها دورش را گرفته بودند. آرام نزديكشان شد. داشتند از آزادي خرمشهر مي‌گفتند و فرار دشمن و جشن ملت. يكي گفت: «بي‌خوابي اين چند روزه همه را كلافه كرده است. بايد با چوب كبريت چشم‌هايمان را باز نگه داريم. خيلي خوب شد. از امشب مي‌توانيم راحت بخوابيم.» حاج احمد گفت: «بيا برويم بالا». آنگاه از سينه‌كش خاكريز بالا رفتند، آنقدر كه افق را به خوبي مي‌ديدند. حاج احمد پرسيد: «بسيجي! مي‌داني آنجا كجاست؟» حيران به حاج احمد نگاه كرد و گفت: «نه، چيزي نمي‌بينم» حاج احمد، آرام دستش را بالا آورد و به انتهاي افق اشاره كرد. گفت: «بسيجي! آنجا انتهاي افق است. من و تو بايد پرچم خود را در آنجا، در انتهاي زمين، برافرازيم. هر وقت پرچم را در آنجا زدي زمين، آن‌وقت بگير و راحت بخواب!»

به اين فكر كن كه اگر اين سخن حاج احمد متوسليان حق باشد ـ كه هست ـ آيا نگاه ما به همان افقي است كه انگشت اشارة حاج احمد را نشانه رفت و آيا دغدغه من و تو همان دغدغه اوست يا نه؟

- ماهنامه امتداد-

--------------------------------------

....و همچنین امروز روز قلم هم هست به همین مناسبت این خاطره را اهل قلم بخوانند...

همه سرشان با صداي انفجار خمپاره ي 60 و سر و صداي پيك دسته  از سنگر، بيرون آورده بودند. چهره وحشت زده پيك كه به زحمت مي توانست حرف بزند همه را ترسانده بود.

 يكي از بچه ها كه از سنگر بيرون پريد و رفت به سمت سنگر فرماندهي دسته. با چهره ي رنگ پريده برگشت و گفت: «غلامي شهيد شد» محمد غلامي از بچه هاي گنبد بود كه روز قبل جايگزين فرمانده شده بود. وقتي بالاي سرش رفتم به پيك دسته حق دادم كه آن طور ترسيده باشد. خمپاره درست به فرق سرش اصابت كرده بود. وقتي به دقت به پيكر شهيد نگاه كردم، در دستش خودكاري را ديدم كه نوك آن روي دفترچه قرار داشت. همان لحظه به كنجكاو شدم آخرين جمله اي را كه نوشت بخوانم. خم شدم و خودكار و دفترچه را از دستش در آوردم. روي كاغذ را خون، مغز و موي سر پوشانده بود و نوشته اصلاً معلوم نبود. صفحه كاغذ را پاك كردم. مو در بدنم سيخ شد. لرزش را در خودم احساس كردم. جمله پر رنگ نوشته شده بود.« خدايا مرگ مرا شهادت در راه خود قرار بده» آن روز آيه، « ن والقلم و مايسطرون » برايم تفسير شد و تا  امروز مرا در طلب آن قلم و دفتر، سرگردان كوچه باغ هاي خاطرات كرده است.

- خاطره از حميد رسولي-   

                                                                   التماس دعا

"من طفل طریقم ای پیر طریق دستگیری فرما"


 

نوشته شده توسط م.ر در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت